Thursday, March 13, 2008

پهلوان پنبه در دبی پاچه خوار در گچساران


به این گزارش سایت تابناک در مورد پهلوان پنبه توجه کنید

" حسین رضازاده، قهرمان ایرانی وزنه برداری جهان که از او به عنوان جهان پهلوان یاد می شود و خود را معتقد به برخی ارزشهای انسانی و مذهبی می داند، به تازگی در شبکه های ماهواره ای اقدام به تبلیغ برای یک بنگاه املاک می نماید و از ایرانیان می خواهد با خروج سرمایه هایشان از ایران، در دبی ملک بخرند.به گزارش خبرنگار تابناک، اگرچه ورزشکاران وقتی در سطح دنیا به جایگاه قهرمانی می رسند، به دلیل شناخت مردم از آنها سوژه مناسبی برای شرکتهای بین المللی تبلیغاتی و تبلیغات برای کالاها و محصولات می شوند و از این مسیر به کسب ثروتهایی هنگفت می پردازند، اما برای قهرمانی که اعتبار جهانی خود را با نام حضرت ابوالفضل(ع) عجین کرده و علقه هایی از روحیات ایرانی و اسلامی را به نمایش در می آورد و مقامات عالی نظام هم با پیام فرستادن برای او مایه می گذارند، این نوع شیوه تبلیغاتی و شرکت در تیزر خرید املاک توسط ایرانیان در کشور امارات متحده عربی آن هم در شبکه ای که بر خلاف بسیاری شبکه های لس آنجلسی حرمت

......."


و گزارش سایت عصر ایران در مورد پاچه خوار معروف


حمید استیلی از جمله مربیان فوتبال مطرح کشورمان که هم اکنون در تیم پیروزی تهران به مربیگری می پردازد شب گذشته در شهر گچساران از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد به شدت کتک خورد.به گزارش عصرایران (asriran.com) وی برای حمایت از کاندیداتوری سردار خورشیدی (پدر داماد محمود احمدی نژاد)در حوزه انتخابیه گچساران به این شهر رفته بود.غلامرضا تاج گردون از چهره های برجسته اصلاح طلب و معاون سابق سازمان مدیریت و برنامه ریزی در کابینه خاتمی از این شهر کاندیدا است.استیلی دیشب در محل ستاد تبلیغاتی سردار خورشیدی و در جمع مردم ناگهان با اعتراض برخی از مردم روبه رو شد که به حضور وی به عنوان یک شخصیت ملی برای حمایت از یک کاندیدای خاص انتقاد داشتند که با ارائه جواب از سوی استیلی همراه بود اما بگو و مگو ها میان وی و حاضران و در غیاب نیروهای انتظامی به درگیری فیزیکی انجامید و استیلی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و از ناحیه دنده آسیب دید.گفتنی است برخی حاضران در این میتینگ انتخاباتی قبل از این ،درگیری علیه وی شعارهایی را سر می دادند.استیلی ساعاتی پس از این ماجرا با تنی زخمی به تهران بازگشت.


پهلوان پنبه معروف که توسط مربی بلغاری کشف شد و با زوربازوی فراوان به مقام قهرمانی المپیک رسید یک آلت فعل و بازیچه بیش نیست بیچاره که سالها طعم فقر و تنگدستی را کشیده بود سوراخ دعا را خیلی زود پیدا کرد و با پاچه خواری و دستمال بدستی رهبر به آلاف و الوفی رسید و هر جا که نظام آخوندی نیازمند پروپاگاندا بود از هیچ خواری و خفتی در مدح و ثنای قدرتمندان حاکم فرونگذاشت ودر این کار تا حدی پیش رفت که خود را نوکر رهبر نامید این پهلوان پنبه امروز دلال خانه شده ودر دبی هنرپیشه فیلم تبلیغاتی شده است شخصیت مال اندوز و طمع ورز این پهلوان پنبه پیرو ابوالفضل تا آنجا سقوط کرد که به محافظین و بادی گارد هایش دستور کتک زدن خبرنگار ورزشی داد و بطوری که در تلویزیون شاهد افشاگری یکی از خبرنگاران ورزشی سیمای رژیم در تلویزیون بودیم این خادم امام رضا و نوکر رهبر حتی برای مصاحبه با سیمای رژیم هم درخو است پول میکند ، از طرف دیگر یک فوتبالیست متوسط که سالهاست نان گل زدن به آمریکا را میخورد دلال مظلمه شده برای نوچه های رهبر در مجلس تبلیغ میکند اینست حال روز افراد به اصطلاح نخبه ورزشی این کشور تحت حاکمیت آخوندیسم
جواد زرینچه یکی از بهترین دفاع راستهای فوتبال ایران از سمت راست یک سانتر خوب روی دروازه آمریکا ارسال میکند حمید استیلی که تحت هیچ فشار و پرسینگ تیم حریف نیست از پشت می آید و با ضربه سر دروازه تیم آمریکا را باز میکند و این است شروع اوج گیری پاچه خواری این شخص حقیر و کم مایه که رهبر فرزانه خطبه عقدش را
میخواند و امروز آنچنان خود را خوار و حقیر کرده که برای گرم کردن تنور انتخابات قلابی تبلیغ میکند
چرا چنین است ؟ چرا ورزش و اخلاقیات تا این حد سقوط کرده؟
زور ورزی و بلند کردن وزنه های سنگین کاریست درخور تحسین گل زدن در جام جهانی افتخاریست فراموش نشدنی اما شان و حرمت انسانی از همه اینها بالاتر است پله فوتبالیست نام آور برزیلی را سلطان فوتبال مینامند ولی از نظر شخصیتی جایی ندارد مارادونا را کوکایینی و دوپینگی مینامند ولی شان انسانیش به مراتب از امثال پله بالاتر است هزاران نفر کشتی گیر در ایران آمده اند و رفته اند اما فقط نام و خاطره یک تختی بجای مانده است

Saturday, March 8, 2008

زندان زنان


هشت مارس روز جهانی زن را به تمامی زنان هموطن تبریک میگویم و امیدوارم همه آزادزنان و مبارزان راه آزادی زن همواره در این پیکار بزرگ موفق و پیروز باشند و امیدوارم که روزی فرا رسد که دیوارهای این زندان بزرگ زنان به همت همه ملت فرو ریزد ودر آینده نزدیک دیگر شاهد این همه فجایع و جنایت علیه زنان هموطن نباشیم داستان پرآب چشم زن ایرانی هرگز جدا از قصه پرغصه مرد ایرانی نبوده است بررسی مبارزات زنان محتاج زمان زیاد و کوشش فراوان بوده بنحوی که بتوان مبارزات راستین را از نمایش و صحنه سازی بخوبی تمیز داد و بدیهی است که نویسنده این سطور بضاعت فکری آنچنان گسترده ای ندارد که خود را وارد عرصه بررسی و تحلیل جامع و کامل مبارزات زنان ایران کند و امیدوارم که مطالب تئوریک قوی بیشتری در این زمینه داشته باشیم چرا که ما محتاج قوی سازی خود در عرصه اندیشه و تئوری هستیم دیگر زمان سرسری گرفتن و بازی با کلمات نیست ما محتاج کار فکری جدید و استراتژیک هستیم اینکه فکر کنیم مسئله ساده است و در دام ساده انگاری و ساده سازی گرفتار شویم همان چیزی است که افرادی از طیف آخوندیسم تبلیغ میکنند همان چیزی است که امثال حاج فرج دباغ تئوریسن ارتجاع و اکبر گنجی مانفیست نویس میخواهند با بوق و کرنا به همه بقبولانند که مشکل زن ایرانی ارث و حضانت است ، حاج فرج دباغ را که حتما میشناسید همان فردی که نام خود را عبدلکریم سروش گذاشته و کباده کش روشنفکری دینی میباشد ، دوستان نادیده گرامی یکی از شما که خواننده نوشته های این حقیر هستید ضمن انتقاد ازاشاره به چادر زنانه در مطلب پیشین تحت عنوان بهشت زورکی گفته است اشاره من به فرار مزدوران دیکتاتوری سابق در چادر زنانه توهین و تحقیر به شخصیت زن است اما منظور من فرار کسانی بود که همواره خود را نماد مردی و مردانگی می نامیدند و هم اینان بود که عقیده داشتند زن ضعیفه است اینان بودند که در حرف و عمل نماد توهین به زن بودند اینان بودند که در فرهنگ لغاتشان چادر و وسمه و ماتیک نماد ضعف و سبیل و بازو و صدای کلفت و عرق خوری نشانه قدرت بود ، نظام دیکتاتوری سابق با کشیدن عکس مار میخواست ما را به تمدن بزرگ برساند و دیکتاتوری موجود میخواهد ما را به حکومت مهدی رهنمون سازد هر دو دیکتاتوری در عمل همسو و هم قدم بوده و هدفشان نه رهایی زن و نه رهایی مرد بلکه ساخت سیستماتیک مشتی افراد بی اراده و چاپلوس میباشد مراد من این چنین به اصطلاح مردان بود و اگر چنانچه این دوست گرامی از این مطلب آزرده شده اند از ایشان و همه زنان پوزش میخواهم شخصیت زن ایرانی در گذرگاه تاریخ آنچنان است که هیچ شخص آزاده نمیتواند قصد خدشه وارد کردن به آن را داشته باشد و من نویسنده این سطورکه ادعای مبارزه با خرافات و جهل و بت پرستی و مرامگرایی و گذشته گرایی دارم آرزومندم که بتوانم سهمی ناچیز در گرامیداشت مبارزه حق طلبانه زنان داشته باشم

Monday, February 25, 2008

بهشت زورکی


اتفاقاتی که چند شب پیش در میدان آریا شهر رخ داد باردیگر نشان داد راندن اجباری مردم به بهشت و سرکوب وحشیانه مردم و ایجاد فضای رعب و وحشت توسط اراذل و اوباش نیروی به اصطلاح انتظامی دیگر حربه ای از کار افتاده و زنگ زده شده است مامورین اولین حکومت الله بر زمین برای از میان بردن اخلاق منحط و فاسد دختران جوان را خونین و مجروح کرده و برای تحقیر پسران آنها را در سطل زباله می اندازند ، این چه رسالتی است که میخواهند مردم را به زور سرنیزه روانه بهشت کنند؟ آیا چنین رفتارهای شرم آوری مانع رشد فساد و فحشا در سطح جامعه میشود؟

آیا این واکنشها بیانگر این نکته نیست که با سرنیزه میتوان حکومت کرد ولی روی سرنیزه نمیتوان نشست آیا این واکنشها فقط پیش درآمد یک انفجارمهیب نیست ؟ آیا تجمع انبوه افراد معترض به این قبیل برخوردها نشانی ازفوران شراره های آتش زیر خاکستر نیست ؟

آقای مامور نیروی انتظامی که ظاهرا مرد هستی و با خشونت سادیستی دخترکان مظلوم و بی دفاع را به خاک و خون میکشی به یاد آور ایادی نظام دیکتاتوری سابق را که چگونه در روز قیام 22 بهمن به مفتضحانه ترین شکل و با چادر زنانه گریختند

Tuesday, February 12, 2008

آش و نمایش قدرت




رژیم ورشکسته برای الغای حمایت مردمی به افکار عمومی باردیگر نمایش ورشکسته راهپیمایی سالیانه را با بوق و کرنا در رسانه های گروهی حکومتی براه انداخت از رادیو و تلویزیون گرفته تا مطبوعات وابسته تحت نظارت ارشاد همه و همه بسیج شدند تا بار دیگر به خارجیان حقنه کنند که در ایران امت همیشه در صحنه حامی و فدایی مشتی اراذل و اوباش بنام هیئت حاکمه هستند هیئت حاکمه ای که حتی از سایه خودش هم میترسدو برای ماندن در قدرت از شیطان بزرگ دریوزگی تضمین امنیت میکند و از فرط وحشت و هراس از سرنگونی کارش به جایی رسیده که نوه بزرگترین دروغگوی تاریخ معاصر را هم تحمل نمیکند و به دایره بسته قدرت راه نمیدهد امسال به گفته سایت روزانلاین به منظور جلب حامیان و مزدوران اقدام به پخش شیرینی و خوراکی در میان امت همیشه در صحنه نمود


صحنه های دیدنی مزدورانی که برای گرفتن یک کاسه آش از سر و کول همدیگر بالا میروند بار دیگر نشان داد حامیان هر کجا که بیشتر آش بدهند حاضرند

Sunday, October 28, 2007

باز هم یک زهرای دیگر

زهرا بنی عامري، 27 ساله ، متولد و ساکن تهران ، رتبه ی 26 کنکور سراسری رشته پزشکی و فارغ التحصيل دانشکده پزشکی تهران در سال 1385، که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی برای مناطق محروم کشور بوده است، روز جمعه مورخ 20/7/1386 ساعت 10 صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امربه معروف به دليل نامشخص بودن وضعيت تاهل، به ستاد منکرات انتقال می يابد وپس از 48 ساعت بازداشت ، ماموران با جسم بی جان وی در راهروی بازداشتگاه مواجه ميشوند. از طرف مسئولان ستاد، علت مرگ خودکشی اعلام ميشود. اما وجود تناقضات موجود دراظهارات مسئولان ذيربط و اقدامات ماموران ستاد به همراه وجود روابط غير منطقی در شکل گيری حادثه افزايش حساسيت ها و احتمال وقوع قتل را مطرح می سازند .
درحکومتی که خود را مقتدرترین حکومت جهان اسلام میداند و رهبرش خود را رهبر مسلمین جهان و رییس جمهورش شیپور آزادی جهان از یوغ جهل و استکبار را از سرگشادش میزند چگونه است که اولین حکومت الله در جهان با این اقتدار و نیرومندی عرضه پی گیری قتل یک دختر جوان در زندان حکومتی ندارد اگر این فاجعه در یکی از بلاد کفر اتفاق می افناد صدها همایش و خبر و تفسر و تحلیل راه می انداخت معلم به زندان محکوم میشود قاتل زهرا راست راست میگردد باشد تا خون این دختر دامان این جنایتکاران را بگیرد

Friday, October 5, 2007

نماد شهر ما


فقط زرد طلایی
سالها ی کودکی را مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم می گذرانم برمی گردم به آن سالها که برای رفتن به دبستان از جلوی ورزشگاه آبادان می گذشتم شنیده بودم مردبزرگی بنام پرویز دهداری به تهران رفته ولی دقیقا نمیدانستم که کیست و چرا مردم از او به بزرگی یاد میکنند یک روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم فکرکنم طرفهای غروب بود در جلوی گران شاپوری یا همین استادیوم تختی فعلی جمعیت زیادی که دور یک نفر حلقه زده بودند توجه ام را جلب کرد به هر زحمتی بود خودم را به مرکز تجمع رساندم یک نفر با مهربانی داشت با مردم صحبت میکرد صورت خیلی مهربانی داشت ناخودآگاه جذب شخصیت و نحوه رفتار او شدم بوضوح معلوم بود مردم خیلی به او علاقه دارند از یک نفر که نزدیک من ایستاده بود پرسیدم ببخشید این آقا کیه ؟ با صدای بلند جواب داده بچه چطورپرویز دهداری را نمیشناسی ؟ عجب پس دهداری این است صدای کف و سوت جمعیت بلند شده بود من هم شروع به کف زدن کردم یکدفعه نگاه پرویز به من افتاد و لبخندی زد و این صحنه مثل یک خاطره شیرین برای همیشه در ذهن من ثبت شد سالها بعد پس از مرگش و پس از اینکه بارها و بارها دلش را شکستند به او لقب معلم اخلاق دادند دهداری واقعا معلم اخلاق بود ولی افسوس که در جمع بی اخلاقها افرادی از قبیل دهداری جایگاهی ندارند .
من در آن سالها دو چیز را بخوبی میدانستم اول اینکه درشهری مثل آبادان کارگر یعنی کسی که با سختی و مشقت زیاد کار میکند ولی شکم خودش و زن و بچه اش همیشه خالیست دوم اینکه در آبادان فوتبال فقط یک ورزش و سرگرمی نیست بلکه اکثریت مردم بخصوص کارگران فقط به عشق فوتبال زندگی مشقت بار را تحمل میکنند بقول معروف بچه ها پا بتوپ دنیا می آیند ، در گرمای چهل پنجاه درجه تابستان روی آسفالت داغ با پای برهنه دنبال توپ پلاستیکی میدویدند و بزرگتر که میشدند توی زمین خاکی بازی میکردند امکانات مادی نبود یا خیلی کم بود در آن زمانها توپها دو لایه بودند یک لایه لاستیکی قرمز رنگ که با تلمبه دوچرخه باد میشد و در یک لایه چرمی برنگ قهوه ای قرار میگرفت بعد درز لایه چرمی را با یک بندی شبیه بند کفش میبستند و گره میزدند ، کفشها فرسوده با استوکهای آهنی بودند و لباسها رنگ وارنگ ، جورابها پاره و شورتها تا روی زانو بود ، اوایل علاقه چندانی به فوتبال نداشتم زنگهای ورزش تو حیاط مدرسه می ایستادم و بازی بچه ها را تماشا میکردم در آبادان اگر شاگردی فوتبال بلد نبود همه بچشم یک آدم دست پاچلفتی نگاهش میکردند من هم برای اینکه از طعنه و تمسخر دیگران خلاص شوم پا بتوپ شدم دفاع بازی میکردم ، بک وسط تکنیک زیادی نمیخواست کافی بود با قدرت توپها را دفع کنی و خوب هد بزنی و بتوانی ضربه دروازه را هم بزنی یک مدت گذشت کم کم علاقه ام به فوتبال بیشتر و بیشتر شد دلم میخواست فوروارد بازی کنم و گل بزنم ولی تکنیک چندانی نداشتم در مسابقات مدارس هیچ وقت انتخاب نشدم یکبار معلم ورزش ما که بسیار معروف هم بود به من گفت فلانی وقت خودت را تلف نکن تو فوتبالیست نمیشی بهتره بری دنبال بسکتبال یا والیبال من هم آن شب از ناراحتی تا صبح گریه کردم اما تقدیر آن بود که تصادف کنم و یک پایم معیوب شود اما علاقه ام به فوتبال هرروز بیشتر و بیشتر میشد ، دیگر دوران تیمهای کارگر و شاهین سپری شده بود و مسابقات مهمی برگزار نمیشد اوایل دهه پنجاه خورشیدی بود که لیگ تخت جمشید براه افتاد هر جمعه عصر من در استادیوم بودم تیم صنعت نفت با همان اسکلت تیم کارگرسابق و چند بازیکن از دیگر تیمها تشکیل شده بود ، صنعت نفت شد سمبل فوتبال آبادان با لباسهای راه راه سفید و مشکی زمانی که وارد زمین چمن میشد جمعیت غوغا میکرد حسین بهاریان ، جمشیدمجدمی و نظام آزادی و جوکار و خدابیامرزعلی نیکویی و دروازه بان ما منصور قلمی توی زمین غوغا میکردند ، بعدها لباس صنعت شد زرد طلایی مثل لباس تیم ملی برزیل ،صنعت چندین و چند بازیکن به تیم ملی و سایر باشگاه ها تحویل داد ، آنزمان بازیکنان مثل امروز قراردادهای چندصدمیلیونی نداشتند همه با شوق و نعصب بازی میکردند ، مربی ما منوچهرسالیا از صبح تا شب مشغول جمع و جور کردن تیم و تمرین دادن بود ، ابو ( ابراهیم قاسمپور ) و علی فیروزی و حسون سیاه ( علیرضا برزگری ) ستاره های تیم ما بودند ، دیگه تیم ما تیم همه مردم آبادان بود شاهینی ها هم طرفدار صنعت شده بودند هرچند تیم ما هیچوقت مقام مهمی بدست نیاورد فقط صرف وجود یک تیم از آبادان باعث غرور همه ما بود پرسپولیس و تاج و پاس و دارایی میامدند آبادان گاهی اوقات می بردند گاهی صنعت پیروز میشد اغلب بازیها مساوی میشد ، میگفتند ملوان گربه سیاه صنعت است ، یکبار صنعت پرسپولیس را دو بر یک در آبادان شکست داد عید سال پنجاه و شش بود جمعیت با سنج و دمام ریختند توی شهر خدابیامرز مالک جرموز گزارشگر رادیونفت ملی از خوشحالی اشک میریخت، ابو ( ابراهیم قاسمپور) از صنعت نفت رفت تهران بازیکن تیم شهباز شد مادرش به جرموز گفته بود اگر ابو مقابل صنعت بازی کنه شیرم را حلالش نمیکنم همه تعصب داشتند ،
یک روز یک سینما توی شهر ما آتش گرفت و چهارصد نفر سوختند بعد جنگ شد ، شهر ما ویرانه و مردمش آواره شدند ، حوادث غم انگیزی که انسان میخواهد فراموش کند ولی سنگینی این خاطرات مثل بختک به جانش می افتد دیگه کسی حال و حوصله فوتبال نداشت .......
فردا صنعت با شیرین فراز کرمانشاه ( خودمانیم عجب اسم باسمه ای ) بازی دارد کرمانشاه اولین بار در تاریخ است که در سطح اول فوتبال کشور نماینده دارد اما صنعت نفت از معدود تیمهای قدیمی باقی مانده از لیگ تخت جمشید است که تا بحال دوام آورده است و حتی خارج از کشور هم هوادار دارد ، ابو مربی تیم ماست ولی افراد نالایق و مدیران تحمیلی و عدم حمایت مسئولین نفت باعث شدند صنعت در رده پانزدهم جدول باشد برای آنها صنعت فقط یک تیم فوتبال است که پولساز نیست آنها نمیتوانند بفهمند صنعت نفت فقط یک تیم نیست بلکه تجلی خواستها و ناکامی ها و نماد هویت مردم آبادان است ، صنعت نفت موجب غرور آبادانی هاست ، صنعت هست پس آبادان هم هست ، مسئله بودن یا نبودن است ، ای کاش فردا صنعت بازی را ببرد.

Thursday, October 4, 2007

سقراط در نیویورک


فرد حقیری که با هزار زدوبند و پشت هم اندازی بر مسند ریاست قوه مجریه یا پادوی دربار خلیفه تکیه زده است با براه انداختن یک نمایش مضحک به هنرپیشه اول سریال کمدی تراژیک تبدیل شده و رقاصان پای نقاره خانه هریک به نوبه خویش با هلهله و هیاهو برای این هنرپیشه ورشکسته بازارگرمی میکنند از مسعود بهنود گرفته تا عطا مهاجرانی و هاشمی رفسنجانی و به اصطلاح اپوزسیون از توهین به شخصیت نداشته این فرد فریادشان به عرش برخواسته و در این میان تا میتوانند از فرهنگ و تمدن چندهزارساله میهن باستانی و ادب و اخلاق و مهمان نوازی سخن میگویند هموطن این همه شامورتی بازی برای انحراف افکار مردم تحت ستم است فریب این قیل وقال را نخور اگر وجهه تمدن باستانی این مرز و بوم با حرفهای بی بی گوزک رییس دانشگاه کلمبیا آسیب میبیند همان بهتر که ببیند ولی از آن دلخراشتر مقایسه یک پاچه خوار با سقراط است بیچاره سقراط که نمیدانست به چه خفت خواری دچار خواهد شد

Wednesday, October 3, 2007

بازهم برگشت

در خلال این غیبت طولانی اتفاقات عجیب و غریبی برایم رویداد که شرح هر کدام مثنوی هفتاد من کاغذ میشود یادم می آید که در ابتدا شروع وبلاگ نویسی شخصی کامنت گذاشته بود که من فردی ثروتمند هستم که از اروپا یا آمریکا برای مردم داخل اشک تمساح میریزم ای کاش حرف ایشان حداقل در باره ثروتمند بودن من درست می بود مدت زیادی فیلترینگ مانع میشد که به این دریچه کوچک دسترسی داشته باشم راستش را بخواهید حوصله نوشتن را هم نداشتم امشب اتفاقی به اینجا سرزدم خوشبختانه تونستم وارد شوم
دوست عزیز من که وقت گرانبهای خودت را صرف دیدار از این پنجره میکنی من نه نویسنده ام نه هنرمند نه جوانم نه جویای نام آنچه که مینویسم فقط و فقط احساس شخصی فردی است که دوست دارد غمها و شادیهایش را ثبت کند اگر از یادآوری درد ورنج خاطرت آزرده میشود مرا ببخش چرا که در حال حاضر نمیتوانم از شادی بنویسم

Thursday, July 5, 2007

سانسور

یکماه بود که امکان دسترسی و بروز رسانی وبلاگ را نداشتم شایع شده بود که شرکت متولی وبلاگ با نظام آخوندی به توافق رسیده که کاربران ایرانی نتوانند وبلاگ خودشان را آپدیت کنند امشب خوشبختانه مشکل برطرف شد از این نظام هرچه که فکرش را کنید برمی آید اگر در قدیم یک محرمعلی خان سانسورچی بود امروزه خوشبختانه صدها لیسانس و فوق لیسانس کامپیوترفارغ التحصیل از دانشگاه آزاد علی آباد کتول گرفته تا همین صنعتی شریف خودمان برای یک مشت دلار ناقابل کمر به برقراری و پیشرفت سانسور اینترنتی بسته اند این جوانان آگاهانه خودشان را فروخته اند وآب به آسیاب سانسورچیان می ریزند من که نمیتوانم یک قدم برای حفظ سانسور بردارم
این چند سطر را داشته باشید تا ببینیم فردا چه میشود
مخلص همه کارشناسانی که برای عبور از سد سانسور تلاش میکنند هستم دمتان گرم