Sunday, October 28, 2007

باز هم یک زهرای دیگر

زهرا بنی عامري، 27 ساله ، متولد و ساکن تهران ، رتبه ی 26 کنکور سراسری رشته پزشکی و فارغ التحصيل دانشکده پزشکی تهران در سال 1385، که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی برای مناطق محروم کشور بوده است، روز جمعه مورخ 20/7/1386 ساعت 10 صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امربه معروف به دليل نامشخص بودن وضعيت تاهل، به ستاد منکرات انتقال می يابد وپس از 48 ساعت بازداشت ، ماموران با جسم بی جان وی در راهروی بازداشتگاه مواجه ميشوند. از طرف مسئولان ستاد، علت مرگ خودکشی اعلام ميشود. اما وجود تناقضات موجود دراظهارات مسئولان ذيربط و اقدامات ماموران ستاد به همراه وجود روابط غير منطقی در شکل گيری حادثه افزايش حساسيت ها و احتمال وقوع قتل را مطرح می سازند .
درحکومتی که خود را مقتدرترین حکومت جهان اسلام میداند و رهبرش خود را رهبر مسلمین جهان و رییس جمهورش شیپور آزادی جهان از یوغ جهل و استکبار را از سرگشادش میزند چگونه است که اولین حکومت الله در جهان با این اقتدار و نیرومندی عرضه پی گیری قتل یک دختر جوان در زندان حکومتی ندارد اگر این فاجعه در یکی از بلاد کفر اتفاق می افناد صدها همایش و خبر و تفسر و تحلیل راه می انداخت معلم به زندان محکوم میشود قاتل زهرا راست راست میگردد باشد تا خون این دختر دامان این جنایتکاران را بگیرد

Friday, October 5, 2007

نماد شهر ما


فقط زرد طلایی
سالها ی کودکی را مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم می گذرانم برمی گردم به آن سالها که برای رفتن به دبستان از جلوی ورزشگاه آبادان می گذشتم شنیده بودم مردبزرگی بنام پرویز دهداری به تهران رفته ولی دقیقا نمیدانستم که کیست و چرا مردم از او به بزرگی یاد میکنند یک روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم فکرکنم طرفهای غروب بود در جلوی گران شاپوری یا همین استادیوم تختی فعلی جمعیت زیادی که دور یک نفر حلقه زده بودند توجه ام را جلب کرد به هر زحمتی بود خودم را به مرکز تجمع رساندم یک نفر با مهربانی داشت با مردم صحبت میکرد صورت خیلی مهربانی داشت ناخودآگاه جذب شخصیت و نحوه رفتار او شدم بوضوح معلوم بود مردم خیلی به او علاقه دارند از یک نفر که نزدیک من ایستاده بود پرسیدم ببخشید این آقا کیه ؟ با صدای بلند جواب داده بچه چطورپرویز دهداری را نمیشناسی ؟ عجب پس دهداری این است صدای کف و سوت جمعیت بلند شده بود من هم شروع به کف زدن کردم یکدفعه نگاه پرویز به من افتاد و لبخندی زد و این صحنه مثل یک خاطره شیرین برای همیشه در ذهن من ثبت شد سالها بعد پس از مرگش و پس از اینکه بارها و بارها دلش را شکستند به او لقب معلم اخلاق دادند دهداری واقعا معلم اخلاق بود ولی افسوس که در جمع بی اخلاقها افرادی از قبیل دهداری جایگاهی ندارند .
من در آن سالها دو چیز را بخوبی میدانستم اول اینکه درشهری مثل آبادان کارگر یعنی کسی که با سختی و مشقت زیاد کار میکند ولی شکم خودش و زن و بچه اش همیشه خالیست دوم اینکه در آبادان فوتبال فقط یک ورزش و سرگرمی نیست بلکه اکثریت مردم بخصوص کارگران فقط به عشق فوتبال زندگی مشقت بار را تحمل میکنند بقول معروف بچه ها پا بتوپ دنیا می آیند ، در گرمای چهل پنجاه درجه تابستان روی آسفالت داغ با پای برهنه دنبال توپ پلاستیکی میدویدند و بزرگتر که میشدند توی زمین خاکی بازی میکردند امکانات مادی نبود یا خیلی کم بود در آن زمانها توپها دو لایه بودند یک لایه لاستیکی قرمز رنگ که با تلمبه دوچرخه باد میشد و در یک لایه چرمی برنگ قهوه ای قرار میگرفت بعد درز لایه چرمی را با یک بندی شبیه بند کفش میبستند و گره میزدند ، کفشها فرسوده با استوکهای آهنی بودند و لباسها رنگ وارنگ ، جورابها پاره و شورتها تا روی زانو بود ، اوایل علاقه چندانی به فوتبال نداشتم زنگهای ورزش تو حیاط مدرسه می ایستادم و بازی بچه ها را تماشا میکردم در آبادان اگر شاگردی فوتبال بلد نبود همه بچشم یک آدم دست پاچلفتی نگاهش میکردند من هم برای اینکه از طعنه و تمسخر دیگران خلاص شوم پا بتوپ شدم دفاع بازی میکردم ، بک وسط تکنیک زیادی نمیخواست کافی بود با قدرت توپها را دفع کنی و خوب هد بزنی و بتوانی ضربه دروازه را هم بزنی یک مدت گذشت کم کم علاقه ام به فوتبال بیشتر و بیشتر شد دلم میخواست فوروارد بازی کنم و گل بزنم ولی تکنیک چندانی نداشتم در مسابقات مدارس هیچ وقت انتخاب نشدم یکبار معلم ورزش ما که بسیار معروف هم بود به من گفت فلانی وقت خودت را تلف نکن تو فوتبالیست نمیشی بهتره بری دنبال بسکتبال یا والیبال من هم آن شب از ناراحتی تا صبح گریه کردم اما تقدیر آن بود که تصادف کنم و یک پایم معیوب شود اما علاقه ام به فوتبال هرروز بیشتر و بیشتر میشد ، دیگر دوران تیمهای کارگر و شاهین سپری شده بود و مسابقات مهمی برگزار نمیشد اوایل دهه پنجاه خورشیدی بود که لیگ تخت جمشید براه افتاد هر جمعه عصر من در استادیوم بودم تیم صنعت نفت با همان اسکلت تیم کارگرسابق و چند بازیکن از دیگر تیمها تشکیل شده بود ، صنعت نفت شد سمبل فوتبال آبادان با لباسهای راه راه سفید و مشکی زمانی که وارد زمین چمن میشد جمعیت غوغا میکرد حسین بهاریان ، جمشیدمجدمی و نظام آزادی و جوکار و خدابیامرزعلی نیکویی و دروازه بان ما منصور قلمی توی زمین غوغا میکردند ، بعدها لباس صنعت شد زرد طلایی مثل لباس تیم ملی برزیل ،صنعت چندین و چند بازیکن به تیم ملی و سایر باشگاه ها تحویل داد ، آنزمان بازیکنان مثل امروز قراردادهای چندصدمیلیونی نداشتند همه با شوق و نعصب بازی میکردند ، مربی ما منوچهرسالیا از صبح تا شب مشغول جمع و جور کردن تیم و تمرین دادن بود ، ابو ( ابراهیم قاسمپور ) و علی فیروزی و حسون سیاه ( علیرضا برزگری ) ستاره های تیم ما بودند ، دیگه تیم ما تیم همه مردم آبادان بود شاهینی ها هم طرفدار صنعت شده بودند هرچند تیم ما هیچوقت مقام مهمی بدست نیاورد فقط صرف وجود یک تیم از آبادان باعث غرور همه ما بود پرسپولیس و تاج و پاس و دارایی میامدند آبادان گاهی اوقات می بردند گاهی صنعت پیروز میشد اغلب بازیها مساوی میشد ، میگفتند ملوان گربه سیاه صنعت است ، یکبار صنعت پرسپولیس را دو بر یک در آبادان شکست داد عید سال پنجاه و شش بود جمعیت با سنج و دمام ریختند توی شهر خدابیامرز مالک جرموز گزارشگر رادیونفت ملی از خوشحالی اشک میریخت، ابو ( ابراهیم قاسمپور) از صنعت نفت رفت تهران بازیکن تیم شهباز شد مادرش به جرموز گفته بود اگر ابو مقابل صنعت بازی کنه شیرم را حلالش نمیکنم همه تعصب داشتند ،
یک روز یک سینما توی شهر ما آتش گرفت و چهارصد نفر سوختند بعد جنگ شد ، شهر ما ویرانه و مردمش آواره شدند ، حوادث غم انگیزی که انسان میخواهد فراموش کند ولی سنگینی این خاطرات مثل بختک به جانش می افتد دیگه کسی حال و حوصله فوتبال نداشت .......
فردا صنعت با شیرین فراز کرمانشاه ( خودمانیم عجب اسم باسمه ای ) بازی دارد کرمانشاه اولین بار در تاریخ است که در سطح اول فوتبال کشور نماینده دارد اما صنعت نفت از معدود تیمهای قدیمی باقی مانده از لیگ تخت جمشید است که تا بحال دوام آورده است و حتی خارج از کشور هم هوادار دارد ، ابو مربی تیم ماست ولی افراد نالایق و مدیران تحمیلی و عدم حمایت مسئولین نفت باعث شدند صنعت در رده پانزدهم جدول باشد برای آنها صنعت فقط یک تیم فوتبال است که پولساز نیست آنها نمیتوانند بفهمند صنعت نفت فقط یک تیم نیست بلکه تجلی خواستها و ناکامی ها و نماد هویت مردم آبادان است ، صنعت نفت موجب غرور آبادانی هاست ، صنعت هست پس آبادان هم هست ، مسئله بودن یا نبودن است ، ای کاش فردا صنعت بازی را ببرد.

Thursday, October 4, 2007

سقراط در نیویورک


فرد حقیری که با هزار زدوبند و پشت هم اندازی بر مسند ریاست قوه مجریه یا پادوی دربار خلیفه تکیه زده است با براه انداختن یک نمایش مضحک به هنرپیشه اول سریال کمدی تراژیک تبدیل شده و رقاصان پای نقاره خانه هریک به نوبه خویش با هلهله و هیاهو برای این هنرپیشه ورشکسته بازارگرمی میکنند از مسعود بهنود گرفته تا عطا مهاجرانی و هاشمی رفسنجانی و به اصطلاح اپوزسیون از توهین به شخصیت نداشته این فرد فریادشان به عرش برخواسته و در این میان تا میتوانند از فرهنگ و تمدن چندهزارساله میهن باستانی و ادب و اخلاق و مهمان نوازی سخن میگویند هموطن این همه شامورتی بازی برای انحراف افکار مردم تحت ستم است فریب این قیل وقال را نخور اگر وجهه تمدن باستانی این مرز و بوم با حرفهای بی بی گوزک رییس دانشگاه کلمبیا آسیب میبیند همان بهتر که ببیند ولی از آن دلخراشتر مقایسه یک پاچه خوار با سقراط است بیچاره سقراط که نمیدانست به چه خفت خواری دچار خواهد شد

Wednesday, October 3, 2007

بازهم برگشت

در خلال این غیبت طولانی اتفاقات عجیب و غریبی برایم رویداد که شرح هر کدام مثنوی هفتاد من کاغذ میشود یادم می آید که در ابتدا شروع وبلاگ نویسی شخصی کامنت گذاشته بود که من فردی ثروتمند هستم که از اروپا یا آمریکا برای مردم داخل اشک تمساح میریزم ای کاش حرف ایشان حداقل در باره ثروتمند بودن من درست می بود مدت زیادی فیلترینگ مانع میشد که به این دریچه کوچک دسترسی داشته باشم راستش را بخواهید حوصله نوشتن را هم نداشتم امشب اتفاقی به اینجا سرزدم خوشبختانه تونستم وارد شوم
دوست عزیز من که وقت گرانبهای خودت را صرف دیدار از این پنجره میکنی من نه نویسنده ام نه هنرمند نه جوانم نه جویای نام آنچه که مینویسم فقط و فقط احساس شخصی فردی است که دوست دارد غمها و شادیهایش را ثبت کند اگر از یادآوری درد ورنج خاطرت آزرده میشود مرا ببخش چرا که در حال حاضر نمیتوانم از شادی بنویسم

Thursday, July 5, 2007

سانسور

یکماه بود که امکان دسترسی و بروز رسانی وبلاگ را نداشتم شایع شده بود که شرکت متولی وبلاگ با نظام آخوندی به توافق رسیده که کاربران ایرانی نتوانند وبلاگ خودشان را آپدیت کنند امشب خوشبختانه مشکل برطرف شد از این نظام هرچه که فکرش را کنید برمی آید اگر در قدیم یک محرمعلی خان سانسورچی بود امروزه خوشبختانه صدها لیسانس و فوق لیسانس کامپیوترفارغ التحصیل از دانشگاه آزاد علی آباد کتول گرفته تا همین صنعتی شریف خودمان برای یک مشت دلار ناقابل کمر به برقراری و پیشرفت سانسور اینترنتی بسته اند این جوانان آگاهانه خودشان را فروخته اند وآب به آسیاب سانسورچیان می ریزند من که نمیتوانم یک قدم برای حفظ سانسور بردارم
این چند سطر را داشته باشید تا ببینیم فردا چه میشود
مخلص همه کارشناسانی که برای عبور از سد سانسور تلاش میکنند هستم دمتان گرم

Tuesday, June 5, 2007

از گذشته بیاموزیم


چندی پیش یک فایل پی دی اف محتوی اسناد خیانت حزب توده و اکثریت بدستم رسید اگر سن و سال شما اجازه بدهد که آن دوران را بیاد آورید و اگر بی طرف باشید و بدون حب و بغض داوری کنید به احتمال زیاد با من هم عقیده خواهید بود که خیانتی که این دو سازمان جنایت کار و بیگانه پرست در حق مردم کشورمان انجام دادند دست کمی از وطن فروشی و جنایات اربابان آنها و فرماندهان عقیدتی حزب کمونیست شوروی نداشته و چه بسا هولناکتر هم بوده است در آینده اسناد بیشتری از خیانتهای این دوقلوهای اهریمنی منتشرخواهم کرد.

Thursday, May 31, 2007

الفبای سیاست




قائد عظیم الشان ثانی و رهبر مسلمین جهان حضرت رهبر عالیقدر ، فیلسوف ، متفکر ،سخنور ، ادیب فرزانه ، ستاره شناس ، موسیقی دان ، یگانه دانشمند زمان فرموده بودند هر کس از مذاکره با آمریکا سخن بمیان آورد یا الفبای سیاست را نمیداند یا بی غیرت است اگر شما هم مانند این بنده ناچیز الفبای سیاست را نمی دانید کافیست در سیر تحولات سه دهه اخیر جمهوری محترم اسلامی اندکی تامل فرمایید تا شمه ای از الفبای سیاست دستگیرتان شود
سیاست مترادف با تودهنی
در سال پنجاه و هفت رهبرراحل در حالی که در زیر درخت سیب معروف در نوفل لوشاتو از آزادی بیان و نفی استبداد سخن میراندند لیکن بطور همزمان در مذاکره با رمزی کلارک دادستان سابق آمریکا از حزب دموکرات و نماینده جیمی کارتر متعهد میشدند که پس از بدست گرفتن قدرت درحفظ منافع غرب بطور تام و کمال کوشا خواهند بود حضرت ایشان پس از اینکه از پلکان هواپیمای دربستی ایرفرانس در فرودگاه مهرآباد نزول اجلال فرموده و قدم مبارکشان را بر خاک وطن نهادند فرمودند " من دولت تعیین میکنم من توی دهن این دولت میزنم"
این جمله که با فصاحت و بلاغت خاصی ادا شده بود بمحض خارج شدن از دهان مبارک ایشان مثل بمب در سراسر مملکت ترکید و رعایای کشور پادشاهی که هنوزتبدیل به امت نشده بودند با خوش حالی و سرور دریافتند که قائد عظیم الشان بقول مشهور اند (آخر) سیاست است و سیاست همان تودهنی زدن است
سیاست مترادف با اعدام
قائد عظیم الشان راحل در فردای بیست و دوم بهمن فرمان اعدام طاغوتیان و عمال نظام سابق را صادر فرمودند ودر طرفه العین عمال و دست اندرکاران نظام سابق به سریعترین شکل ممکن اعدام که همانا شیوه مدرن و پیشرفته تیرباران است اعدام گردیدند و این اعدامهای بدون محاکمه در نهایت شوربختی از طرف روشنفکران پیشرو و مترقی آنزمان مورد تایید قرار گرفت بطوریکه یکی از سردمداران جریان روشنفکری آن دوران یعنی جناب علی اصغر حاج سیدجوادی به تقلید از روبسپیر مرحوم در مقاله ای خواستارسرعت بخشیدن به این اعدامهای بدون محاکمه شد و ملت به پا خواسته و از بند رسته دریافتند که سیاست درست یعنی اعدام کردن بدون محاکمه
سیاست مترادف با تحمیق مردم
در اولین روزهای پس از سرنگونی نظام مبتنی بر خشم ( خدا،شاه ،میهن) روحانیت مرتجع که بخوبی از ضعف و ناتوانی خویش در اعمال حاکمیت دینی بر جامعه آگاه بود تعدادی فکل کراواتی ملی مذهبی و روشنفکران بی مایه و دستمال بدست را علم کرد و با حمایت توده ای های محترم میم لام (مارکسیست لنینیست) یک کارناوال شادی براه انداخت و در زمانی که بنی صدر داشت در باب مضرات بی حجابی سخن سرایی میکرد آخوندیسم در پشت صحنه سرگرم سازماندهی و عضو گیری شد بنحوی که از ساواکی نادم گرفته تا همافر تازه مسلمان شده و عرق خور توبه کرده و پاانداز بی کار شده همگی در زیر چتر حزب جمهوری اسلامی جمع شدند در این برهه سیاست مترادف بود با تحمیق ملت انقلابی با قصه های خاله زنکی از روابط خصوصی درون دربار شاهنشاهی همراه با چاپ مقالات وزین علمی سیاسی ایدئولوژیک اما ناگفته نماند بازار چاپ کتابهای سانسور شده در نظام سابق بهمراه نمایش فیلمهایی
از قبیل رزم ناو پوتمکین و پداگوژیکی چنان سر جوانها را گرم کرده بود که صدای هشدار مسن ترها را نمی شنیدند . سیاست مترادف با چماق
در این میانه نیروهای پیشرو جامعه مانند دانشجویان و روشنفکران و کارگران صنعت نفت که موتور محرکه مبارزه بر علیه سیستم خشم ( خدا،شاه ،میهن) بودند و صرفا از برای آزادی و دموکراسی و نه برای قدرت و مقام قیام کرده بودند ولی در عوض با یک دولت موقت بی عرضه و نیروهای رشد یابنده مرتجع روبرو شده بودند به همراه احزاب و جریانهای سیاسی در کردستان و سایر نقاط اندک اندک درمی یافتند کلاه گشادی به سرشان رفته و به جای کبوتر صلح و آزادی هلکوپترهای شیرودی دارند مردم را بمباران میکنند زبان به اعتراض گشودند اما ارتجاع هم برای مرعوب کردن آنها گروه های فشار را سازماندهی و مسلح کرده و خیابانها را به عرصه ترکتازی چماق داران و دشت و دمن و کوه و بیابان را به جولانگاه جاشها و مزدوران تبدیل کرد ، چماق دارانی که در شهرها مردم را سرکوب میکردند در آنزمان به تبعیت از حوادث لبنان فالانژ نامیده میشدند شعار محوری این اراذل و اوباش که همان شعار معروف حزب فقط حزب الله بود گوش فلک را پر کرده و عامه مردم بفراست دریافتند که سیاست یعنی چماق ولی از آنجا که سازماندهی لازم و آگاهی کافی بمنظور مقابله با این گروه ها را نداشتند فقط نظاره گر قدرت نمایی فالانژها در خیابانها بودند لیکن در کردستان به سبب بافت سیاسی نظامی منطقه مقاومت مسلحانه آغاز شده بود .
سیاست مترادف با گروگانگیری
در این اوضاع و احوال تنها عرصه ای که ارتجاع نتوانست در آن ازنیروهای مترقی پیشی گیرد همانا عرصه مبارزه با امپریالیسم و سرمایه داری جهانی بود اکثریت قریب به اتفاق مردم آخوندها را حامی و جیره خوار سرمایه داران میدانستند اصطلاح آخوند انگلیسی از دیرباز در فرهنگ مردم کوچه و بازار نهادینه شده بود ولی آخوندیسم که سودای حکومت مطلقه در سر داشت در این عرصه هم حریف را شکست داد و با یک میزانسن و صحنه سازی دقیق لانه جاسوسی آمریکا یعنی نماینده و سردمدار امپریالیسم را اشغال کرد و حریف را به کل خلع سلاح و منکوب نمود حزب محترم توده یعنی حزب تزازنوین طبقه کارگر و شریک جدیدش طیف اکثریت فرخ نگهدار در بوق و کرنا دمیدند که چه نشسته اید نظام ضد آمپریالیسم آخوندی همانی است که ما میخواستیم و راه رشد غیرسرمایه داری از خشتک تنبان حزب جمهوری اسلامی میگذرد.
سیاست مترادف با بی غیرتی و وطن فروشی
در باب آزادی گروگانهای آمریکایی ، جنگ خانمان سوز هشت ساله و پذیرش خفت بار قطعنامه پانصدونودهشت ، صدور فتوای قتل سلمان رشدی ، دوران سازندگی و ظهور خردجالی بنام سید خندان ، سیرک جهانی رفراندوم ، غنی سازی اورانیوم و پیدایش حلقه مفقوده داروین و هاله نور در مجمع عمومی سازمان ملل سخن بسیار است اما باید به یک نکته مهم که همانا سیاست دروغ و نعل وارونه زدن و پشت هم اندازی در مذاکرات و سیاست خارجی است اشاره نمود همانگونه که میدانیم از ابتدای شروع جنگ ضدبشری عراق و ایران سازمان ملل متحد که در اصل باید حافظ و ناشر صلح در جهان باشد در عوض چسناله های نماینده آخوندها در سازمان ملل یعنی جناب دکتر منصور فرهنگ فعلی یک شیشکی محکم حواله نمود و در حالی که ارتش تا به دندان مسلح حزب سوسیالیست بعث عراق بمنظور پاکسازی مناطق عربستان از لوث وجود مجوسان فارس گروه گروه عربهای بی گناه خفاجیه و محمره را دم توپ میگذاشت شورای امنیت سازمان ملل متحد به ابراز نگرانی از بخطرافتادن صلح در منطقه بسنده میکرد و شیخ صباح السالم صباح امیرکویت بهمرا ه شیخ جابربن سلطان آل نهیان رییس امارت متحده عربی گونی گونی پول به سردارقادسیه هبه میکردند و دولت فرانسه هم هواپیماهای سوپراتاندار و موشکهای اگزوسه را بصورت اجاره در اختیار عراق قرار میدادند و یگانه پایگاه محرومین جهان یعنی دولت اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی بمب و موشک به عراق میداد سیاست مشعشعانه جمهوری اسلامی دست به یک حرکت محیرالعقول زد و ضمن پذیرایی از مک فارلین مشاور امنیت ملی ریگان در هتل آزادی تهران بنا به گفته سردار سازندگی هیئت آمریکایی را تخلیه اطلاعاتی نمود ( درست مثل امروز که آقای کاظمی قمی سفیرآمریکا در بغداد را تخلیه اطلاعاتی میکند ) لیکن مسئله لو رفت و کوس رسوایی مذاکره پنهانی با آمریکا نواخته شد و افتضاح ایرانگیت نقشه های آخوندها را نقش بر آب کرد اما این روزها که مسئله اتمی وبال گردن آخوندها شده نظام الهی و امام زمانی که مستحضر به حمایت میلیونها مسلمان در کره ارض می باشد با نهایت خفت و خواری مثل سگ کتک خورده پای میز مذاکره با شیطان بزرگ چمباتمه زده و تضمین امنیتی را گدایی میکند اما غافل از اینکه دیس یو ویل دای ایزنات دت یو ویل دای ( یعنی این تو بمیری دیگر آن تو بمیری نیست) و دستش. برای شیطان بزرگ رو شده اما هنوز دارد عروتیز میکند و هر چند در برابر زور خارجی موش است بی غیرتی را به حد اعلا رسانده و در قبال دخترکان معصوم وطنمان ادای شیران قوی پنجه را در می آورد

Wednesday, May 23, 2007

بیایید کمی خجالت بکشیم




صادق هدایت در مقدمه بوف کور مینویسد در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح آدمی را میخورد و میتراشد بعد از حدود یک ماه بستری بودن و درد کشیدن به خاطرجراحی دیسک کمر دوسه روزی بود کمی از دردهایم کاسته شده بود که صحنه توحش و بربریت را تماشا کردم و افسوس خوردم و ایمان آوردم که درد معنوی بسا هولاناکتر و رنج آور تر از درد جسمانی است درد جسمانی را میتوان با مسکنهای قوی تا حدی تسکین داد من که در این یکماه انواع و اقسام قرصها و آمپولهای مسکن قوی را مصرف کرده ام بخوبی میدانم درد چیست اما دردی که با دیدن این وحشیگری ها در من ایجاد شده را با چه دارویی تسکین دهم؟ آیا ملت باستانی و تاریخی ایران سزاوار این چنین برخوردهاست ؟ رذالت چیست و رذل کیست ؟ آیا در هزاره سوم و عصرفن آوری و انقلاب انفورماتیک اینست جزا و سزای ما ؟ مردم کشورهای عقب افتاده آفریقا در پی رسیدن به آزادی و حقوق بشرمیدوند ما معطل و منتر مشتی لباده پوش حیوان صفت که تها هنرشان عرعر کردن اباطیل عربی و روضه خوانی است روز را به شب میرسانیم و دلمان خوش است که هفت هزارسال تاریخ داریم و اولین ملت مشروطه خواه در آسیا بودیم و اولین فلان بودیم و اولین بهمان بودیم روشنفکرانمان هم در اروپا و آمریکا زیر علم اصلاحات سینه میزنند و پاچه خواری ملا ها را میکنند بیش از این نمیدانم چه بگویم


جز اینکه فریاد بزنم مرگ بر استبداد


Wednesday, May 9, 2007

باز آمدم

پس از مدتها دوری از دنیای مجازی که آنهم به علت مشکلات و ناملایمات بود باز آمدم امید که بتوانم بمانم
دیدار در آینده نزدیک